مــــــــــَـــــرد...

نبودنت می کشه منو

بد میشم بفهم

توروخدا باش...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 2:40 توسط مــــــــــَـــــرد...|

دیوانه چو دیوانه ببیند...

هنوزم دیوانه ام...

به یادت... به نبودنت حتی دیوانه ام... به نگاهت ...

اگر مسلمون نیستی آزاده باش و یه جوابی بده...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 3:16 توسط مــــــــــَـــــرد...|

زهرای من...

هرجا هستی... هروقت مرا میخوانی در اینجا...

چه سخت است تحمل نبودنت وقتی آتشت هنوز در دلم است...

و تو خاموش فقط و فقط می نـــــــــــــــگری!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 0:51 توسط مــــــــــَـــــرد...|

نیستی...

نیستی..

دیگه هم نمیگم باش..

ااما منه دلتنگ هستم...

حتی اگر صبح تا شب مشغول دانشگاه و تدریس و ... بازم ...

حتی اگه وقت سرخاراندن نداشته باشم...

اما هستم...

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 18:52 توسط مــــــــــَـــــرد...|

خـــــــــدایا بزن صفحه بعد داستان زندگی من...

این صفحه بسه...

مُردم از دعوا...از قلب درد و ناراحتی...

خدایا خسته ام ...

خداایا ...صفحه بعدم چه کف قبرستون باشه چه هرجای دیگه ...لطفا زودتر...

این زندگیه منه... ببین.... اینه زندگی من...

مردم از این همه مشکل ... این همه داغون شدنم... تنها که هستم اینا دیگه چیه که سرم میاد!

کاش اقلا یه دل داشتم که ...! خدایا هم تنهایی کشت منو هم این همه درد جسم و روحم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 0:19 توسط مــــــــــَـــــرد...|

سایه مرگ...

چیزی که این روز ها به خوبی حسّش می کنم...

همه غم هایم جمع شده است در دلم... و فشاری عجیب بر قلبم می آورد...

و قلبم شاید بایـــــــســــــــــــــتـــــــــــــــــــــــد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 2:12 توسط مــــــــــَـــــرد...|

دلم دیگه تاب نداره...

بی طاقتی داره میکشه منو...

مگه جز اینه که یک نگاه عاشق میخاهم و بس...

پس کجایی؟

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 3:29 توسط مــــــــــَـــــرد...|

مثل مدام و همیشه بیادتم...

عشق خوب من...

بازهم منو تحویل نگیر...


دیگه دارم فکر میکنم که رفتن یهویی تو بخاطر این بودکه دنبال بهانه ای بودی که ول کنی منو و اون سحر... بهانه ات دستت اومد

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 2:20 توسط مــــــــــَـــــرد...|

بی همگان بسر شود...

بی تو ...

بسر نمی شود...

به خدا نمی شود...

به جان زهرا نمی شود...

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 3:56 توسط مــــــــــَـــــرد...|

خیلی تنهام....

خیلی... 

خیلی

میدونی؟

نه نمیدونی...

کاش یکی پیدا میشد که بفهمه! کاش تو بفهمی...

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1391ساعت 2:31 توسط مــــــــــَـــــرد...|


آخرين مطالب
» توروخدا
» اگه مسلمون نیستی
» خاموش و اتش
» هستم...
» خدایا بسه..
» سایه ....
» فقط یک نگاه عاشق
» نگیر...
» بی تو...
» خیلی خیلی
Design By : Pars Skin